رفیق شبهای تاریک من کجایی؟؟؟؟

سلام رفیق من

سلام ارامش جانم

ای کسی که به امید تو چشم هایم را باز میکنم وباز پا در دنیایی پر از ظلم میگذارم!!!!

کجایی رفیق من ؟؟؟

چند روزیست که با دردهایم تنهایم گذاشتی!!!!!!

تنهایی را دوست داشتم اما نه با درد؟؟؟؟؟

یادت میاد از روزی که دم از مرد بودن میزدی؟؟؟؟؟ یادت میاد که بهت گفته بودم نامردی اگه تنهام بزاری؟؟؟؟

گفتی من مثه کوه پشتتم!!!!!!!

وقتی در سن بچگی تو رو دیدم میدونی به خدا چی گفتم؟؟؟؟؟

گفتم: خداجون این اقا گنده رو میدی به من!!!!!

گفتم :خداجون اگه اون باشه من دیگه از هاپو ها نمیترسم!!!!

دیگه هیشکی منو دعوا نمیکنه!!!!!!!!!

خدا تو رو به من داد!!!!

با قلبی پاک بهت عشق ورزیدم......من تو را میپرستیدم.......تو غم هات شریکت بودم اما منو تو شادیات نمیخواستی.......

من باختم من زندگیمو با اون افکار بچه گانه ام باختم......

حالا تو نیستی حالا منو تنها گذاشتی.....

دیگه کسی نیست که مراقبم باشه تا از هاپو ها نترسم تا کسی سرم داد نکشه....

کجایی ؟؟؟ چرا رفتی؟؟؟؟ من غمگینم.... من درد دارم...... من سوال دارم......

میخوام جیغ بکشم اما میدونم باز صدام بهت نمیرسه......

شاید یه روز پشیمون بشی اما بدون اون روز من نیستم........

اون روز برای هر دو مون دیره...............

اون روز من واسه همیشه تنهات میزارم................

به خدا سپردمت حالا که از هم جداییم مواظبت باشه!!! به خدا گفتم تا غمگینت نکنه

چون دیگه من نیستم باره غم هاتو به دوش بکشم!!!!!نمیخوام تو بار غم هاتو به دوش بکشی میدونم برات سخته میدونم توانشو نداری!!!!!!!!!!!!

خیلی دوست داشتم نارفیق خیلی!!!!!!!!!

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی ایستاده بودم.

چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی موهایم شد

در حالی که غصه ای کودکانه بیش نبود.

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود و اگر نخواهد نمی شود

"به همین سادگی" کاش نه میدویدم نه غصه میخوردم!!!!

فقط او را میخواندم!!!

کاش

/ 1 نظر / 20 بازدید
تیما

(خدایاچه گم کرد آنکس که تو را یافت و خدایا چه یافت آنکس که تو را گم کرد!!) تو را گم کرده ام کجایی خدایا مگر نمی گویند اگر آسمان نیلی هست خدا هست اگر پرندها وشن ها وماسه ها ومورچه ها و زنده ها و مرده ها وشب و روز وبیداری و خواب هست خدا هست،خدایا پس چرا در قوری و در نگاه من به ساحل آب های آن و در جاده های دیروز نبودی ؟!! پس چرا من احساس نکردم دیروز خدا هست!!! خدایا هستی ومن تورا نمیابم؟! چه کنم که بیابمت ...خدایا چه یافته ام که تو را گم کرده ام ..... شاید ..شاید قوری ...آری این روز ها تمام افکارم را قوری پر کرده است ..... خدایا می شود آب قوری را پاک کنی به رنگ آسمان نیلی ات؟آب قوری را خدایی کنی؟ خب خب اگر نخواستی قوری را پاک کنی! مرا پاک کن !دست هایم را بگیر،نگذار در قوری غرق شوم ...دست هایم را بگیر نگذار شب مرا از تو جدا کند! نگذار ظلمت پرده ای بر روی چشم هایم بگذارد که دیگر نیابمت.... اگر خواستی......قوری را بشکن ولی یادت بماند دست هایم را بگیر ...